Mirza statue - Rasht - Gilan تندیس میرزا - رشت - گیلان

Selected for Google Maps and Google Earth

صبح یک روز از بهمن ماه زنگ گوشی به صدا درآمد. خبر از وقت نماز می داد. از جای گرمم زیر پتو به هر زحمتی بود بلند شدم و صدای زنگ را قطع کردم. برای نماز مهیا شدم که احساس کردم نور بیرون غیر عادی است. پرده پنجره را کنار زدم و با دیدن مقدار زیادی برف حیرت زده شدم. خدایا چقدر برف! احساسم کمی با احساس همین لحظه در بیست سال پیش متفاوت بود. آن روزها که با صدای گرم مادر بیدار می شدم و خبر خوش را می شنیدم، از خود بی خود شده و لباس گرم نپوشیده می پریدم میان برف ها و حسابی ذوق می کردم. اما الان اولین چیزی که به ذهنم آمد، این بود که چطور باید خودم را به اداره برسانم! کمی استراحت کردم تا وقت رفتن به اداره برسد. شاید تا اون موقع برف ها آب شود. اما برف ها نه تنها آب نشده بود، بلکه بارش آن چند برابر شده و حدود یک متر بر روی زمین نشسته بود. خدایا! حالا باید چکار کنم! این اداره ما هم که اگر روزی تمام کره زمین زیر آب برود باید در محل کار حضور داشته باشیم! خودم را با لباس گرم پوشاندم و راهی شدم. جاده از آب و برف پوشیده شده بود. هر ده دقیقه یک ماشین رد می شد. آن هم پر از مسافرهای ماتم زده! حدود یک ساعت منتظر ماندم و از یک ماشین خالی خبری نبود. ماشین ما هم که داخل پارکینگ، پشت یک کوه برف جا خوش کرده بود و بیرون نمی شد آورد. برگشتم و گوشی تلفن را برداشتم. شماره معاون اداره را گرفتم و آقا با کمال خونسردی پاسخ داد: آقای عزیز! فلانی از فلان منطقه با پای پیاده خودش را رسانده! شما که راهی ندارید! دوباره برگشتم به جاده، همانجا که برف با قدمهای من آب شده بود. ظاهراً تعداد ماشینها بیشتر شده بود. یک مینی بوس قدیمی که راننده اش یک پیرمرد خوش برخورد بود، از راه رسید و احساس کردم کالسکه سیندرلا دارد نزدیک می شود! حسابی ذوق کردم! مثل همان لحظه بچگی. یک گوشه از صندلی سرد ماشین کز کردم و به لحظه های عبور ماشینهای پوشیده از برف و عبور از کوچه های سرشار از سکوت می نگریستم. حدود یک ساعت طول کشید تا رسیدم به مرکز شهر. روزهای عادی پانزده دقیقه ای می رسیدم! هر کس را می دیدم چکمه پوشیده بود. حتی آن خانم با کلاس تابع آخرین مد سال! به پاهای خودم نگاه کردم. چرا کفش پوشیده بودم؟! در میدان شهرداری تندیس میرزا با پوششی از برف سفید شده بود. دوربین دیجیتالم را بیرود آوردم و لحظه برفی میرزای جنگلی را که با این لحظات کاملاً مأنوس بود، ثبت کردم. چقدر در این برفها و سرمای کشنده جنگلهای فومن مقاومت کرد و حتی یکبار خم به ابرو نیاورد. میرزا اگر معاون داشت، نفر اولی بود که در اداره حضور داشت! ص

One day in winter, my cell started to ring. It was time to pray. I woke up hardly from the warm place under blanket and turned it off. I got ready to pray when suddenly I felt the unusual light in out. I watched out and surprised of all that huge snow. My God! How much snow! My feeling was different with the time about 20 years ago. I remember when my mum used to call me with her calm voice and tell me the good news. I was happy and went out without warm cloth and joy. But now the first thing I think is how to get office! I rested a little until the time to live. Maybe snow lessens but it was more and more. My God! What should I do? Our office is the only center we should get our self there if all the ground goes under water! I wore warm cloth and left. The road was covered with snow and water. Each ten minutes just one car full of depressed passengers. I waited about one hour and there was not any empty bus. Our automobile was in parking lot beyond the huge snow and not able to move. I got back and called office. The assistant replied: sir! That man got there from that far distance by walking! You're not that far! So I went to snowy road and stayed on the melt snow place. The vehicles were more apparently. One old bus with a sociable driver arrived. I supposed that the Coach of Cinderella! I was really happy. Like that time of childhood. I sat on cold corner and watched the cars covered with snow and the lines full of silence. It took time about one hour but it is just 15 ordinary. All the people had boot. Even that high class woman with the last mode! I watched my foot. I put on shoes! In center of city Mirza statue was covered with snow. I took my camera out and took a picture familiar for him these moments. He used to stay in fatal cold jungles and never submitted. If Mirza had assistant, he was the first one in office!

Show more
Show less
Save Cancel Want to use bold, italic, links?

Comments (185)

Hadi Natureboy (Saba… on January 9, 2014

Thanks dear friends for your attentions!

I'm glad you like this shot.


Best wishes from Kangan across Persian Gulf in south of Iran.

Guizel J.c on February 6, 2014

Beautiful winter image

LIKE

Greetings-j.c

Hadi Natureboy (Saba… on February 6, 2014

Thanks dear Guizel

It's very kind of you! :)

Dr.Azzouqa on February 11, 2014

Excellent composition.

LIKE+ YS.

Best wishes from Jordan.

Mustafa

Hadi Natureboy (Saba… on February 13, 2014

Thanks dear Mustafa for your attention.

I'm glad you'd liked this shot.


Best regards from north of Iran.

Sign up to comment. Sign in if you already did it.

Photo details

  • Uploaded on November 2, 2009
  • © All Rights Reserved
    by Hadi Natureboy (Saba…

Groups