Panoramio is closing. Learn how to back up your data.

Once upon a day, Behzad’s house nicknamed the vampire wolf روزی روزگاری، خانه بهزاد ملقب به گرگ خون آشام

لانه حنایی که هنوز سبز و پابرجا بود ناخداگاه به یادم آورد سرگذشت خانه ای را که هم مدرسه ای به ظاهر آرام و به باطن آتشین من در آن سکنی داشت و پس از سال ها جنایت به دست اهالی محل تخریب شد : و اما داستان

1- مسیر مدرسه به خانه را طی می کردم که مادری مضطرب و پدری نگران کوچه ها را طی می کردند و سراغ دختربچه گمشده شان را از اهالی محل می گرفتند. دخترک ده ساله لب رودخانه آب بازی می کرد و ماهی های کوچک را با سبد جمع می کرد که ناپدید شد.

2- برای خرید نان پدال زنان به نانوانی محل که رسیدم صدای شیون و گریه از مسجد محل شنیده می شد. دوستم به گوشه ای ایستاده بود و اشک می ریخت. بچه دخترعمویش میثم نوجوانی معصوم و مهربان با طنابی در گردنش به سقف خانه آویخته شده بود. به باور همگان او خودکشی کرده بود.

3- همکلاسی ام احمد مدتی بود راجع به گم شدن زن پسرعمویش صحبت می کرد که پس از چند روز بوی تعفنی که از داخل چاه حیاط خانه شان می آمد عمو و بچه های نگرانش متوجه جسد زن بیچاره شدند که به داخل چاه انداخته شده و خفه شده بود.

4- عصر یک روز تابستان بود که خانواده ای از اهالی روستا به دنبال آقای خانه شان تمام محل را زیرو رو کردند که دوازده ساعت از غیبتش می گذشت و به خانه برنگشته بود. بوی بسیار وحشتناکی از شالیزارها می آمد. دیدند فردی داخل نمای شکار به آتش کشیده شده و قسمتی از بدنش که سالم مانده بود نشان از آن فرد گمشده داشت.

5- دختری جوان اهل بندرانزلی که تحصیلات کارشناسی ارشدش را به پایان رسانده بود پس از جستچو و بررسی های فراوان توسط مجتمع کاسپین جذب شده و مشغول به کار شده بود. مادر از اینکه دخترش پس از سال ها تحصیل و زحمت زیاد مشغول کار شده بود خوشحال بود و به خود می بالید. دخترش گفته بود که با فردی قرار گذاشته که به صورت آژانس خصوصی وی را از منزل به محل کار بوده و سپس برگرداند. او هم مدتی بعد ناپدید گشت.

مدتی گذشت و خیر آوردند که هم مدرسه ای دوران کودکی ما به دلایلی نامعلوم دستگیر شده است. بهزاد که بازداشت شده بود دیگر چاره ای جز اعتراف نداشت:

1- او نوجوانی بود که به علت رفتار و تربیت نادرست خانواده دچار رفتار جنسی زودهنگام و در نهایت سادیسم شده بود و به دنبال راهی می گشت که خود را ارضا نماید. دخترک همسایه قربانی این خواسته شیطانی بود. دخترک پس از انجام رفتار شیطانی بهزاد خفه شده و در حیاط خانه دفن شد. پس از اسرار فراوان مبنی بر داشتن یک حوض در حیاط، پدرش اقدام به ساخت حوض روی محل دفن دخترک نمود. خدا می داند پدر در جریان این اقدام وحشیانه بوده یا نه!

2- میثم دوست و هم بازی بهزاد بود. به ظاهر در جریان این عمل بهزاد قرار گرفته بود و پس از مدتی دچار عذاب وجدان شده و قصد داشت خانواده اش را در جریان قرار دهد که بهزاد بهترین گزینه را برای دفع خطر قتل میثم برگزید. در یک روز مناسب که خانواده میثم در خانه نبودند وی را خفه کرده و با طنابی در گردنش به سقف خانه آویزان کرد. دست نوشته ای مبنی بر خسته شدن از زندگی وخودکشی خود در جیب شلوارش قرار داد.

3- بهزاد مدتی درکارگاه سنگ زنی مجاور منزل پسرعموی احمد کار می کرد و دیوار کوتاه خانه همسایه وی را متوجه زنی کرد که در حیاط خانه قدم می زد. در فرصتی مناسب او را مورد تعرض قرار داده و برای فرار از جرم او را خفه کرده و در چاه خانه انداخت!

4- مرد مقتول که در محل سوپرمارکت داشت رفتارهای نامناسبی داشت که سرآخر اسیر فریب و نیرنگ بهزاد شد. مرد مذکور از وی قول گرفته بود که از او کام بگیرد. بهزاد در نمای شکار مسیر جاده لوله گاز قرار گذاشت و با چوب به فرق سرش زد و سپس وی را سوزاند!

5- بهزاد که در مسیر حسن رود به انزلی مسافرکشی می کرد متوجه دختر جوان شده و سوار ماشینش کرده و پس از گفتگو و پی بردن به برنامه کاری اش نظرش را برای کار به عنوان آژانس خصوصی جلب کرد. پس از غیبت دختر جوان و بررسی های فراوان پلیس انزلی متوجه شماره تلفن بهزاد در گوشی همراه او شدند که مشخص شد دختر جوان قربانی بعدی بهزاد بود.

این همه سال آزاد و در حال انجام مخوف ترین و وحشتناک ترین جنایت ها. مقصر که بود؟ خانواده؟ و یا جامعه؟ اکنون که سال ها گذشت و افراد زیادی کشته شدند بهزاد در روزنامه ها به گرگ خوناشام لقب گرفت و خانه اش تخریب شد. اما آیا نمی شد بهزاد که ظاهری آرام و معصوم داشت گرگ خون آشام نباشد؟ در روستاهایی با مردمی طبیعت دوست و زحمتکش آیا کانونی هست که رفتارهای نامناسب والدینی همچون پدر و مادر بهزاد را مورد بررسی قرار دهد؟ گرگ خون آشام آبا بهزاد بود؟

I remembered suddenly Behzad’s house destiny the apparently serene but actually fiery schoolmate, was destroyed after years of crimes. And now the story:

1- I was passing the way school to home where a confused mom and worried dad were searching for their lost 10 year-old girl the entire village. The girl was disappeared when playing across the river and gathering the little fishes with her basket.

2- I heard the whimpers and crying of people in cemetery when I biked to buy some slices of bread. My friend was a corner and said Meysam his uncle’s grandson was dead by a rope in his neck and hanged from roof. Everybody believed he killed himself.

3- My classmate Ahmad talked about disappearance of his cousin’s wife for a while finally the terrible stink of her body made them find her chucked in a shaft.

4- A family searched the entire village for their lost father evening of a day in summer. He wasn’t back home for 24 hours. A terrible smelling from rice paddies made them find him killed and fired in a hunting cottage the day after.

5- A young girl from Anzali city graduated MA and searched for work was employed in Caspian Company. Her mother was glad and honored for it, was told she talked to a man give her ride home from work everyday. She was disappeared too.

After a while the neighborhood said Behzad was arrested for unclear reasons. Behzad was jailed and had no choice but to confess:

1- He was a teenager when he got trouble getting early sexual behavior and then sadism from the untrue treatments and manners of his parent. He looked for a way to satisfy himself. The little girl in neighborhood was the first victims of this satanic ask. She was chucked and buried in house yard. His parent built a pool on the grave, he persisted for it, not clear they knew about this brutal act or not.

2- Meysam was Behzad’s friend and playmate. He knew about the action Behzad did apparently. He wanted to say his parent; Behzad found out and decided to kill him. He chucked him and hanged from roof, a piece of paper written he was tired of life and didn’t want to continue!

3- Behzad worked in a stone building workshop where my friend’s cousin house with short wall was across and a woman used to walk there. He molested her and then threw in their shaft.

4- The murdered man had a supermarket and not true behaviors. He was caught in Behzad’s deception and deceit. He promised the man to let enjoy him. He was followed in rice fields hunting cottage and killed and burned!

5- Behzad used to work as taxi driver the road between Hassanroud and Anzali; he saw a young girl and talked to her. He asked her to be his taxi driver and after a while that the girl was molested and murdered, the police found his phone number in her cell phone.

Who was guilty after these years free and doing those horrible and terrible crimes? parent or society? Now after many years that some people are murdered, Behzad is named Vampire Wolf in newspapers and his house is destroyed. Wasn’t Behzad able to be better person but vampire wolf with his calm and innocent face? Is there any club in our villages with good and toiler people to investigate the parents like Behzad’s? Was really the vampire wolf Behzad?

Show more
Show less

Photo details

  • Uploaded on June 5, 2011
  • © All Rights Reserved
    by Hadi Natureboy (Saba…
    • Camera: Canon PowerShot A540
    • Taken on 2011/06/03 15:00:56
    • Exposure: 0.002s (1/500)
    • Focal Length: 5.80mm
    • F/Stop: f/4.000
    • Exposure Bias: -0.33 EV
    • No flash