Mehdi MirAzimi
photos
675
on Google Maps
views
صبح روز بیست و پنجم امرداد سال 1355 در شیراز متولد شدم و در هوای شهر سعدی و حافظ تنفس کردم و مهرو عشق آزمودم. در رشته های گرافیک و معماری تحصیل کردم و البته گاهی قلمی هم در شعر و نثر می سایم. نام خانوادگی من منتسب است از نام میر قوام الدین صادق مشهور به میرعظیم یا میر بزرگ که سر سلسله سلاطین مرعشیه طبرستان بوده است و مقبره اش در آمل واقع است. از سال 1377 در وارد بازار کار شده ام . و از سال 1381 با راه اندازی شرکتی خانوادگی فعالیت خود را پی گرفتم. اطلاع رسانی و تبلیغات و طراحی و ساخت کالا و هدایای خاص از جمله فعالیت های شرکت من است http://www.EasyEase.ir در سال 1379 ازدواج کردم با دختری از شهر شیراز و حاصل آن پسری است که در تاریخ هفتم آبان 1385 متولد شد و متین نام گرفت.

Mehdi MirAzimi's conversations

Hi everybody I am surprised that people still comment my photos . Especially some oldies like this one. I am less present in Panoramio than some while ago. Actually, I am finishing a big bike trip , from Vienna to Morocco and I have made a lot ( thousands) of photos. Thanks to all of you.

Abdallah

Very beautiful photo! Like & fav.

Greetings, Dmitry

حس می کنم بالم شکسته است

حس غریبی است، عجیب است، حس می کنم بالم شکسته است... انگار این آدم وزن معنویش خیلی سنگین بود... انسان بود... خوشحالم که چندین بار در خانه اش، در شهر عزیز میبد زیارتش کردم... و چه همسر مهرورزی، چه پاک زن مهمان نوازی... ناراحتم... ناراحتم که چرا در آخرین سفرم به یزد به حرفش گوش دادم و وقتی گفت کسالت دارم و دیدار را بگذار برای فرصتی دیگر، راه افتادم به سمت شیراز و نرفتم به میبد... ناراحتم که دیدارمان افتاد به قیامت... آقای دکتر سلام، سلام کاکوی جونیم!

ای به قربان آن لهجه ی زیبای میبدی تو، ای به قربان آن لهجه ی شیرازی که خوب بلد بودی... آقای دکتر خوب جایی رفتی، آنجا دوستان زیادی داری، یکی از آنها پدر من!

خوب می دانم که با پدرم گل خواهی گفت و گل خواهی شنید... آقای دکتر، دلم هندوانه می خواهد توی ایوان خانه ات... دلم کباب بلدرچین می خواهد... و دلم حسرت یک کاسه شولی دارد که سه شنبه ای با تو بخورم... راستی آخر شولی قسمتم نشد... آخر دست روزگار نگذاشت سه شنبه ای به میبد بیایم برای شولی خورون!

آقای دکتر،

ای به قربان آن دقت نظرت... ای به قربان مهربانیت... حال چه کنم با این دلتنگی... به مردم چه بگویم؟! بگویم تو چه نسبتی با من داشتی؟! چطور بگویم "که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی" ... آه که دلتنگ توام

حس می کنم بالم شکسته... 1395/3/26

حس می کنم بالم شکسته است

حس غریبی است، عجیب است، حس می کنم بالم شکسته است... انگار این آدم وزن معنویش خیلی سنگین بود... انسان بود... خوشحالم که چندین بار در خانه اش، در شهر عزیز میبد زیارتش کردم... و چه همسر مهرورزی، چه پاک زن مهمان نوازی... ناراحتم... ناراحتم که چرا در آخرین سفرم به یزد به حرفش گوش دادم و وقتی گفت کسالت دارم و دیدار را بگذار برای فرصتی دیگر، راه افتادم به سمت شیراز و نرفتم به میبد... ناراحتم که دیدارمان افتاد به قیامت... آقای دکتر سلام، سلام کاکوی جونیم!

ای به قربان آن لهجه ی زیبای میبدی تو، ای به قربان آن لهجه ی شیرازی که خوب بلد بودی... آقای دکتر خوب جایی رفتی، آنجا دوستان زیادی داری، یکی از آنها پدر من!

خوب می دانم که با پدرم گل خواهی گفت و گل خواهی شنید... آقای دکتر، دلم هندوانه می خواهد توی ایوان خانه ات... دلم کباب بلدرچین می خواهد... و دلم حسرت یک کاسه شولی دارد که سه شنبه ای با تو بخورم... راستی آخر شولی قسمتم نشد... آخر دست روزگار نگذاشت سه شنبه ای به میبد بیایم برای شولی خورون!

آقای دکتر،

ای به قربان آن دقت نظرت... ای به قربان مهربانیت... حال چه کنم با این دلتنگی... به مردم چه بگویم؟! بگویم تو چه نسبتی با من داشتی؟! چطور بگویم "که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی" ... آه که دلتنگ توام

حس می کنم بالم شکسته... 1395/3/26

حس می کنم بالم شکسته است

حس غریبی است، عجیب است، حس می کنم بالم شکسته است... انگار این آدم وزن معنویش خیلی سنگین بود... انسان بود... خوشحالم که چندین بار در خانه اش، در شهر عزیز میبد زیارتش کردم... و چه همسر مهرورزی، چه پاک زن مهمان نوازی... ناراحتم... ناراحتم که چرا در آخرین سفرم به یزد به حرفش گوش دادم و وقتی گفت کسالت دارم و دیدار را بگذار برای فرصتی دیگر، راه افتادم به سمت شیراز و نرفتم به میبد... ناراحتم که دیدارمان افتاد به قیامت... آقای دکتر سلام، سلام کاکوی جونیم!

ای به قربان آن لهجه ی زیبای میبدی تو، ای به قربان آن لهجه ی شیرازی که خوب بلد بودی... آقای دکتر خوب جایی رفتی، آنجا دوستان زیادی داری، یکی از آنها پدر من!

خوب می دانم که با پدرم گل خواهی گفت و گل خواهی شنید... آقای دکتر، دلم هندوانه می خواهد توی ایوان خانه ات... دلم کباب بلدرچین می خواهد... و دلم حسرت یک کاسه شولی دارد که سه شنبه ای با تو بخورم... راستی آخر شولی قسمتم نشد... آخر دست روزگار نگذاشت سه شنبه ای به میبد بیایم برای شولی خورون!

آقای دکتر،

ای به قربان آن دقت نظرت... ای به قربان مهربانیت... حال چه کنم با این دلتنگی... به مردم چه بگویم؟! بگویم تو چه نسبتی با من داشتی؟! چطور بگویم "که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی" ... آه که دلتنگ توام

حس می کنم بالم شکسته... 1395/3/26

Hello dear Gian

And thanks so much for your kind visits and for your attention.

All your compliments are appreciated.

I'm glad and honored you'd liked this shot.


Best wishes from north of Iran.

superbe ,avec ses peintures de guerre ,fantastique

Emel , dziękuję za odwiedziny . Serdecznie pozdrawiam . Slawek .

« Previous12345678...4445Next »

Tags

Friends

  • loading Loading…

 

Mehdi MirAzimi's groups