
I was born in Maybod in 1950 .My late father M. H. Radi was a Cultured Educated & reputable man, and my late Grand father-deceased Mirza Ali Mohammad Hakim-was a traditional medic .I did my primary and high school Education in Naeen and then I was graduated in 1977 from Shiraz University as a Veterinary Surgeon. From 1982 to 1989 I use to be the Deputy Minster and Consultant of Agriculture Ministry. At that time I compile and print “The Principle Book of Livestock Production” (Which is still a Regulation & Reference Book for farming and livestock development in the country). When I returned to Maybod (My Birthplace) in 1988, I Established Quail Breeding and founded “Maybod Quail Farm” which is the biggest farm in the Country.Also I am the Director of Weekly Issued 'Sayeban' and have issued more than 70 No. from year 2004 till now.(sayeban.net)
Photography and journey had been my best favorite from my childhood.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
در سال 1327 (1948) در ميبد متولد شدم. پدرم مرحوم محمد حسين رادي از فرهنگيان فرهيخته وخوش نام بود و جّدم مرحوم ميرزا عليمحمد حكيم(رادي) ، طبيبی حاذق ومردمدار بود . تحصيلات ابتدائي و متوسطة ام را در شهر نائين به پايان برده و در سال 1355 (1977) از دانشگاه شيراز در رشتة دامپزشكي فارغ التحصيل شدم.در سالهاي 1360-1367 در وزارت كشاورزي و به عنوان معاون ومشاور وزير كشاورزي انجام وظيفه كرده؛و براي اولين باركتاب "نظام دامداري كشور"(كه تا هم اكنون نیز مرجعی برای تأسیس وتوسعه دامداري و دامپروری در كشور است) را تدوين و منتشرنمودم.در بازگشت به زادگاهم در سال 1367-(1988)، براي اولين بار پرورش واصلاح نژاد بلدرچين را پي ريزي و "شرکت بلدرچین میبد" را تأسيس كردم .این واحد به زودي بزرگترين فارم پرورش بلدرچين در كشور شد،آنگاه به كار روزنامه نگاري روي آورده و مدير مسئول هفته نامة سايه بان شده و تا کنون موفق به انتشار بیش از 70 شماره از این (sayeban.net)نشریه سراسری گردیده ام.
عکاسی و مسافرت از بهترین علائقم از دوران کودکی بوده است
radimaybodi's conversations
هذه الصورة من قلب قريتي ( سروج ) وليست الحمراء
Thank you so much
حس می کنم بالم شکسته است
حس غریبی است، عجیب است، حس می کنم بالم شکسته است... انگار این آدم وزن معنویش خیلی سنگین بود... انسان بود... خوشحالم که چندین بار در خانه اش، در شهر عزیز میبد زیارتش کردم... و چه همسر مهرورزی، چه پاک زن مهمان نوازی... ناراحتم... ناراحتم که چرا در آخرین سفرم به یزد به حرفش گوش دادم و وقتی گفت کسالت دارم و دیدار را بگذار برای فرصتی دیگر، راه افتادم به سمت شیراز و نرفتم به میبد... ناراحتم که دیدارمان افتاد به قیامت... آقای دکتر سلام، سلام کاکوی جونیم!
ای به قربان آن لهجه ی زیبای میبدی تو، ای به قربان آن لهجه ی شیرازی که خوب بلد بودی... آقای دکتر خوب جایی رفتی، آنجا دوستان زیادی داری، یکی از آنها پدر من!
خوب می دانم که با پدرم گل خواهی گفت و گل خواهی شنید... آقای دکتر، دلم هندوانه می خواهد توی ایوان خانه ات... دلم کباب بلدرچین می خواهد... و دلم حسرت یک کاسه شولی دارد که سه شنبه ای با تو بخورم... راستی آخر شولی قسمتم نشد... آخر دست روزگار نگذاشت سه شنبه ای به میبد بیایم برای شولی خورون!
آقای دکتر،
ای به قربان آن دقت نظرت... ای به قربان مهربانیت... حال چه کنم با این دلتنگی... به مردم چه بگویم؟! بگویم تو چه نسبتی با من داشتی؟! چطور بگویم "که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی" ... آه که دلتنگ توام
حس می کنم بالم شکسته... 1395/3/26
حس می کنم بالم شکسته است
حس غریبی است، عجیب است، حس می کنم بالم شکسته است... انگار این آدم وزن معنویش خیلی سنگین بود... انسان بود... خوشحالم که چندین بار در خانه اش، در شهر عزیز میبد زیارتش کردم... و چه همسر مهرورزی، چه پاک زن مهمان نوازی... ناراحتم... ناراحتم که چرا در آخرین سفرم به یزد به حرفش گوش دادم و وقتی گفت کسالت دارم و دیدار را بگذار برای فرصتی دیگر، راه افتادم به سمت شیراز و نرفتم به میبد... ناراحتم که دیدارمان افتاد به قیامت... آقای دکتر سلام، سلام کاکوی جونیم!
ای به قربان آن لهجه ی زیبای میبدی تو، ای به قربان آن لهجه ی شیرازی که خوب بلد بودی... آقای دکتر خوب جایی رفتی، آنجا دوستان زیادی داری، یکی از آنها پدر من!
خوب می دانم که با پدرم گل خواهی گفت و گل خواهی شنید... آقای دکتر، دلم هندوانه می خواهد توی ایوان خانه ات... دلم کباب بلدرچین می خواهد... و دلم حسرت یک کاسه شولی دارد که سه شنبه ای با تو بخورم... راستی آخر شولی قسمتم نشد... آخر دست روزگار نگذاشت سه شنبه ای به میبد بیایم برای شولی خورون!
آقای دکتر،
ای به قربان آن دقت نظرت... ای به قربان مهربانیت... حال چه کنم با این دلتنگی... به مردم چه بگویم؟! بگویم تو چه نسبتی با من داشتی؟! چطور بگویم "که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی" ... آه که دلتنگ توام
حس می کنم بالم شکسته... 1395/3/26
حس می کنم بالم شکسته است
حس غریبی است، عجیب است، حس می کنم بالم شکسته است... انگار این آدم وزن معنویش خیلی سنگین بود... انسان بود... خوشحالم که چندین بار در خانه اش، در شهر عزیز میبد زیارتش کردم... و چه همسر مهرورزی، چه پاک زن مهمان نوازی... ناراحتم... ناراحتم که چرا در آخرین سفرم به یزد به حرفش گوش دادم و وقتی گفت کسالت دارم و دیدار را بگذار برای فرصتی دیگر، راه افتادم به سمت شیراز و نرفتم به میبد... ناراحتم که دیدارمان افتاد به قیامت... آقای دکتر سلام، سلام کاکوی جونیم!
ای به قربان آن لهجه ی زیبای میبدی تو، ای به قربان آن لهجه ی شیرازی که خوب بلد بودی... آقای دکتر خوب جایی رفتی، آنجا دوستان زیادی داری، یکی از آنها پدر من!
خوب می دانم که با پدرم گل خواهی گفت و گل خواهی شنید... آقای دکتر، دلم هندوانه می خواهد توی ایوان خانه ات... دلم کباب بلدرچین می خواهد... و دلم حسرت یک کاسه شولی دارد که سه شنبه ای با تو بخورم... راستی آخر شولی قسمتم نشد... آخر دست روزگار نگذاشت سه شنبه ای به میبد بیایم برای شولی خورون!
آقای دکتر،
ای به قربان آن دقت نظرت... ای به قربان مهربانیت... حال چه کنم با این دلتنگی... به مردم چه بگویم؟! بگویم تو چه نسبتی با من داشتی؟! چطور بگویم "که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی" ... آه که دلتنگ توام
حس می کنم بالم شکسته... 1395/3/26
Félicitation pour cette photo "fav+like"
Fantastic picture! Well done. Like + FV - My best regards.
اسم این مکان چیه؟
http://turkili.net/?sayfa=il&il=64
wow, amazing